خرید بک لینک
امسال خیلی درمورد مدرسه رفتن خانم کوچولو تحقیق وفکر کردم اولششرایط جوری بود که دوس داشتم زودتر بره مدرسه وجدای از اون چونخودم نیمه دومی بودم وداستان داشتم همیشه دوس داشتم بچم نیمهاولی باشه وبه وقتش بره مدرسه واسه همین خیلی سعی کردم آخرایشهریور خانم کوچولو بدنیا بیاد اما نشدو۷مهربدنیااومد ولی نامید نشدموپیگیری کردم دیدم الان چند ساله متولدین هرسالو تا۱۵مهر نمیه اولیحساب میکنن واردیبهشت رفتم ثبت نام وگفتن مشکلی نیس وباکلیذوق ثبت نامش کردم،خیلی دلیل پیش خودم داشتم ودارم که زودتربره مدرسه هرچند که خ

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

سال۴۰۴رو خوب آغاز نکردم،اززمان آیندهی عیدفطرمنوخانم کوچولوتا۴،۵روزبیمارستان بستری بودیم وسرم به دست بالاسربچم بودموالبته میم هم کنارمون بود،امسال توی این سی وچندسالی که ازعمرم میگذره دومین باری بود که سیزده بدرم توبیمارستان گذشتروزای مزخرفی بودی همه اطرافیانم توشادی بودن ومن بدترین ودلگیرترین روزا میگذروندم،قراربودخواهرزادمو پاگشا کنم که تواون تاریخی ک مشخص کرده بودم بیمارستان بودیم وواسه نمیدونم چندمین بارپاگشا کنسل شد،نمیدوم چرا هربار یه چی میشهبعدش گذروندن این روزای مزخرف رفتم سراغ کلاس خیاطی

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

از اردیبهشت تاحالا....خردادیه نمونه برداری کوچیک داشتم ک یک ماه عذاب کشیدمتاجوابش بیاد ک شکر خداخوب بودخروجی واین ماه دارم اخریندوره درمانو میگذرونم.تیربه عذاب خروجی نمونه وعزاداری در روستاگذشتراستی ارشدم مجاز شدم والان درعذاب حاصل اونم بسرمیبرمبا اینکه به احتمال۹۰درصد همونجایی ک خودم میخوام قبولمیشم هرچندکه اصلاقصدخوندن ارشد نداشتم اینم چون میمسرخود واسم ثبت نام کرده بود رفتم امتحان دادم بماند که تازهشب کنکور یادم اومد روز آیندهامتحان ارشد دارم وفقط واسه اینکه پولمیم حروم نشه رفتم سرجلسه واصلا

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

میبینی نکبتارو،حالا مابعد قرنی یه چی شرکت کردیم وقبولشدیم،حالا این سنجش نکبت هی عقب میندازه واسه جواب نهاییکاش سنجش هم مثل برق بود بازدهش لامصباخیلی دقیقن نمیذارن یه دقیقه از وقت اعلامی دیرتر بره هاایعنی دقیق سرساعت میره،اگه همه چی تواین مملکت همینقدردقیق بود چی میشدصبح زود بامیم رفتیم درمونگاه واسهخانم کوچولو واکسن آنفولانزای هلندی زدیم وبااینکه از قبلبادکتر خانم کوچولو صحبت کردم وگفت واکسنش تب نمیدهامااز استرسه بیخودم یه موکا زدم ک تاصبح بیدارباشم ومواظبشباشم،اگه تا۸صبح تب نکنه دیگه تب نمیکنه،

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

در روز جاری تولدشه،کلی فکروایده توسرم بود،قراربودشنبه بعدازگرفتنجواب آزمایشش برم واسه تولدش لباس بخرم وکیک ست بالباسشواسش سفارش بدم وبرم دنبال بقیه جنگولک بازیا ولی وقتی دیدمجواب آزمایشش یه کوچولو میزون نیس وا رفتم وهمه چیو کنسلکردم وبرگشتم خونه وساعت هافکروخیال گوناگون که فقط اونشب یه چرت کوتاه که توش خوابای چرت وپرت وپریدن ازخوابوتاطلوع آفتاب بیدارموندن ادامه پیداکرد وهنوزم این فکروخیالاادامه داره تاساعت۴که برم دکتر ببینم چ خبره،اگه همه چیزاوکیشدروز بعد یه جشن کوچیک خودمونی واسش میگیرم،واقعا ب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

دیروز بامیم وخانم کوچولو رفتیم دکتروخداروشکرمشکلخاصی نبودودکتر بهم گفت واسه چندتااینورمرز اونورمرزاسترس نگیر وقتی استرس بگیر که یهو۲۰۰تاازمرزبگذره،دیروز بیماربیشترمن بودم تاخانم کوچولوودکترگفتتواسترست خیلی زیاده واین استرسوغیر مستقیم بهبچه واردمیکنی،توکه آروم باشی بچت آرومه ومیم همکه سلطانه از آب گل آلود ماهی گرفتنه شروع کار کرد ک ارهدکترساراازشنبه آروم وقرارنداره ودر روز جاری تولده دخترمونهوهمه برنامه هارو کنسل کرد و..‌.،(البته همه اینایی ک گفتمخلاصه ماجراس حوصله ندارم باشرح بیشتر بنویسم)دکتر خ

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

هرزنامه الان که دارم اینو مینویسم مشهدمو یک ساعتی هست که ازحرم برگشتم،وقتی رسیدیم میم گفت نتایج نهایی ارشد بالاخرهگزارش شد،رفتم دیدم بعله روانشناسی بالینی کودک ونوجوانقبول شدم ولی راستش خوشحال نشدم چون نسبت به روانشناسیبالینیه عادی،کودک ونوجوان خیلی سخت تره و واسه همین مرددمکه برم،فعلا۵۰،۵۰هستش ک برم،میم میگه برو ولی خودم مشتاقنیستم.تولده خانم کوچولوهم در نوع خودش جالب بود قراربود نهایتن۳نفرمهمون داشته باشم ولی مهمونای دیگه به صورت دقیقا اتفاقیاضافه شدن وخانم کوچولو خیلی ذوق کرد

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

دیروزبعداز حدود۱۲سال رفتم دانشگاهمون وچقدر خاطراتبود که واسم زنده شد،دو سال آخر دبیرستان وچهارسالهدانشگاه جزوه بهترین روزای زندگیم بود،وقتی رفتمآموزشو دیدم که هنوز اونایی ک باهاشون خاطره داشتمهستن چقدرحس خوب گرفتم،کاش زندگی دکمه برگشتداشت،اگه برمیگشتم درسمو تادکترا ادامه میدادم هیچوقتمازدواج نمیکردمجمله کلیشه ای که همه میگناز اون روزا فقط سه چهارتاازدوستام موندن که قدمت دوستیمونحدود بیست سال میشه واز بین ما فقط یکیمون شوهر نکردهک الان در شرف ازدواجه.خانم کوچولو دوسه روزه سرماخورده البته درحده عط

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

فک کنم در زمان حاضر دقیقا میشه یه هفته که ماشین نوین گرفتیم ولیهنوز کارای تعویض پلاک وکوفت وزهرمارش مونده،ومن احتمالنبزودی ماشین قبلی رو دستم بگیرم،خیلی ساله که رانندگی نکردموتقریبایادم رفته،آبان۹۲به اصرار مامان گواهینامه گرفتم،هیچوقتبه رانندگی علاقه نداشتم ولی چ خوب که اون موقع بامبلغ۲۰۰تومنبود یا۴۰۰تومن دقیق یادم نیست ولی یکی از این دورقم بود گواهیرو گرفتم وگرنه الان خیییلی واسم سخت میشد گرفتنشچونالان بخاطرخانم کوچولو ویکمم بخاطر کارای خودم خیلی جاهابایدبرم و واقعا اسنپ خیییلی گرون شدهباید برم

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

این روزا خیلی شلوغ بودم،سرماخوردگی خانم کوچولوبعدشدرگیر درساوکارای دانشگاه وایام فاطمیه هم چندروزیروضه داشتم وچندروز قبل ایام همدختردایی میم رو باخانوادشون پاگشاکردم بعداز ایامم پسرخواهرشوهرم روباخانواده پاگشا کردم،دوهفته هم دانشگاهبخاطر آلودگی هوا تعطیل بود واما این هفته که میخواستمبرم دانشگاه مادرمیم خونمون بود وقرارشد خانم کوچولو روپیشش بذارم وصبح ساعت۶برم دانشگاه،اون شب خانم کوچولو دلپیچه گرفته بود و نتونستم تاصبح بخوابمساعت۵ونیم پاشدم دارو واسه خانم کوچولو وصبحانهبرای میم که ببره سرکارحاضرک

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

صفحه بندی